آغازی دوباره !
اول تبریک می گم به نگار جوووووووووون که نمایشگاه زده ........ انشاالله با بچه ها مزاحم
می شیم
بعد می رسیم به خاطرات !
قرار بود کلاس داشته باشیم با آقای ف.ع ( مراجعه به پست قبلی و لینک داده شده
) یه روز
قبلش که نشستیم هرچی تناقض و سوال اینا بود رو نوشتیم ! که مثلا بپرسیم و بعد رفتن ایشون
دیگه سوالی نمونده باشه ! در کنار این لیست من داشتم یه لیست دیگه می نوشتم از خوراکی
ها !!![]()
هرچی نوشته بودمو که بچه ها خط زدن گفتن مگه می ریم پیک نیک ؟! خیلی نامردی کردن !
زهره می گفت با یه های بای تا عصر می تونیم بمونیماا .. ولی من گفتم که نمی تونم ! حقیقت
بود ! خلاصه از بین لیستی که من نوشتم فقط چند تا چیز موند ! نیلوفر می گفت: بابا چه خبره ؟!
من که رفتم این همه مجهز نرفتم ! زهره گفت : حالا کجاشو دیدی ؟! ما می خوایم لباس راحتی
هم ببریم شاید قسمت شد شبم موندیم اونجا ![]()
خلاصه اینقدر مجهز رفته بودیم ! کتابارو تقسیم کرده بودیم ! نفری چند تا کتاب ولی همه رو برده
بودیم ! خوراکی هامون هم در حدی بود که یک هفته می تونستیم تو یه بیابون زنده بمونیم !
آخه بچه ها گفتن اصلا به غذا اعتمادی نیست با خودتون ببرین ! ما هم که نامردی نکرده بودیم و
ناهار و صبحونه و عصرونه همه چی برده بودیم .. گفتیم شاید مجاز نباشیم که از کلاس دربیایم
بیرون آب هم برده بودیم ! ( هرچند که واقعا مجاز نبودیما ! )
سرکلاس هم که نامردی شد و من و هاله باز کنار هم نشستیم ! ![]()
رفتیم واسه ناهار پایین کلی اعصابمونو ریختن به هم ! ما هم که بیخیال شدیم و نشستیم ناهار
خوردیم و آهنگ لایت گوش دادیم ! ( انگار اگه به ما تذکر نمی دادن می خواستیم بریم حیاط فوتبال
بازی کنیم !
)
بعد اینقدر ناهار خورده بودیم ( ناهاری که چهارتامون برده بودیم برا چهار نفر + یه کمی از ناهاری
که بهمون دادن )
بعد دیگه داشت خوابمون می برد .. هاله گیر داده بود من فلان چیزم
می خوام ! یه چش غره رفتم و دیگه چیزی نگفت !
آنتراگ بعدی هاله گفت به خدا اگه ندی بخوریم من دیگه سر کلاس هیچی یاد نمی گیرم ! من از
صبح به عشق اون اومدم وگرنه کی صبح ساعت ۸ بیدار می شه ؟!
خواستیم بخوریم که من یادم افتاد به بچه ها نگفتم که چنگال بیارین ! فکر می کردم می خوام از
نوعی بگیریم که چنگال داره ولی یادم نبود که از اون نوع نبود !
حالا باید چی کار می کردیم خدا
می دونست ! ولی من همون موقع فهمیدم که بچه ها خیلی مجهزتر از اونی که من پیش بینی کردم
اومدن !
خلاصه کلی خندیدیم !
ولی باز فلانی ...
من رفتم پای تخته ! گفتم هاله یادته المپیک ؟! گفت : وااااااای .. آره ! بنویس المپیک به یاد اون
روزا..نوشتم المپیک شیمی + المپیاد شیمی بعد ازش عکس گرفتیم که واسه همیشه خاطراتش
رو ببندیم و بذاریم کنار ! بعد من پاک کردم و رفتیم نشستیم سرجامون !
همه اومدن سرکلاس و از شانس بی نهایت بد من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آقای ف.ع اومدن و تخته رو پاک
کردن .. همون لحظه بود که فهمیدیم مجددا بیچاره شدیم ! فقط چه شانسی آوردیم که آقای ف.ع
یادشون نیفتاد و اصلا ندیدن اون چیزا رو ! اگه می دیدن که دیگه ..
آخه از شانس بی نهایت بد من یکی از بچه ها می خواست سوال بپرسه راجع به اون چیزی که پاک
شد و هرچی پای تخته می گشتن آثاری از اون شکل اصلی نبود و فقط المپیک دیده می شد![]()
من که لحظه اول شوکه شدم و داشتم پیش خودم می گفتم مگه می شه ؟!!!!!
بعد زهره گفت وااااااااااااااااااای .. بعد همه مون زدیم زیر خنده و چه شانسی آوردیم ما مجددا !
روز بعد اصلا مجهز نرفته بودیم به خاطر اینکه ۲ سال پیش ما روز دوم کلاسمون ساعت ۱۲ تعطیل
شدیم فکر کردیم این بار هم همونطوره ! ولی من باز مجهز بودم و ناهارمون رو به جا صبحونه
خوردیم ! ![]()
روز بعدش واسه بعد .. تازه بهتر از روز بعدش روز آزمون و جریان جوراب های هاله است ![]()
( هاله جان در این زمینه دیگه اجازه بی اجازه ..
) اصلا اگه اینو نگم تنهایی می ترکم ! ![]()
این وبلاگ برای اطلاع از خبرهای المپیادی و استفاده از مطالب شیمی برای المپیاد است .. منتظر نظرات سازنده ی شما هستیم ...