آخه چرا ! چرا ما چهار نفر این همه غیر عادی هستیم ؟! آخه آدم این همه می خنده ؟! کتاب می افته می خندیم ! هاله منو نگاه می کنه می خندم ! شبنم سوال می پرسه من و هاله دیگه درجا مردیم ! زهره هم که دیگه خدادادی می خنده !!!!!!!! اصلا درگیریم جدیدا ! دفعه قبل شبنم خیلی خیلی جدی داشت از زهره می پرسید که چرا این کمپلکسه که خودش ناپایداره ما بهش گرما می دیم ! خب خودش تجزیه می شه دیگه ! زهره هم خیلی خیلی خیلی جدی داشت توضیح می داد  ! هاله خندید به من گفت : شبنم چقدر عصبانی داره سوال می پرسه ! منم گفتم : آره انگار شبنم خودش داره ناپایداری کمپلکس رو تحمل می کنه  حالا یکی باید هاله رو جمش می کرد .. وسط سالن نشسته بود و می خندید !!!!!!

 ای خدا آخر و عاقبتمون رو به خیر کن ! همه چی رو به مسخره گرفتیم ! حتی مرحله دو رو !

هرچند که استرسشو داریما اگه این خنده بذاره ! قرار گذاشتیم بعد دوره ( اگه خدا بخواد .. ) یه روز صبح تا شب با هم باشیم و اینقدر بخندیم که تلافی این چند مدت ( نه اینکه این مدتم کم خندیدیم ) رو بکنیم !

الآنم از کتابخونه انداختنمون بیرون !