سلام به همه ی دوستای المپیادی خوبم !!!!!!!

 

دنگ دنگ دنگ ..  لحظه ای از کف رفت ( به قول سهراب .. )

اما خواستم یه چند لحظه ای کف بره تا به یاد قدیما آپ کنم ..!!!

حتما الآن دارین دیگه آخرین تلاشتون رو می کنین آخه دیگه چیزی تا آزمون نمونده ..

ولی می خوام بگم ما برعکس همه تون دارم حرکت می کنیم  یعنی ما تازه شروع کردیم به سخت

کوشیدن ... !

شنا کردن در جهت جریان آب که کاری نداره .. داره ؟؟!!! یه ماهی مرده هم می تونه این مسیر رو

خیلی راحت تر از بقیه ی ماهی ها بره .. مگه نه ؟! مهم اینه که یه ماهی ای پیدا بشه و برعکس

جریان آب و بقیه ی ماهی شنا کنه .. ( از لحاظ فلسفی هرکی بخواد بعد دو سال توضیح می دم ..)

اگه از بازدیدکننده های چندساله ی وب ما باشین متوجه یه چیزایی شدین ..

اسم نویسنده ها همیشه درحال تغییر بوده ..

ولی اسم ما چهار نفر همیشه ثابت بوده .. یه مدت اسم سپیده و نگار هم بود ..

ولی ما چهارنفر همیشه بودیم و جنگیدیم با خنده ها و گریه ها و سختی ها و ...

خلاصه ..

الآن ما چهار نفر داریم به هم کمک کنیم در حد باور نکردنی ..

زهره که اومده کلاس ما .. دیگه از هیچ کاری دریغ نمی کنیم  تقلب و شیمی خوندن سر کلاس

فیزیک و حسابان و جبر ..

لابراتوار که اتاق شخصی ما ۴نفره .. می ریم چهارتایی تست می زنیم ..

من که پاسخنامه درست کردم .. دقیقا واسه روز آزمونمونه .. !!!

بهترین خاطره ای که این مدت داشتم این بود که :

زنگ فیزیک همین که دبیرمون اومد کلاس .. ( همین که پاشو گذاشت داخل ) : آرزو !

من که نشنیدم داشتم با زهره حرف می زدم  !!

هاله گفت آرزو ! خانوم تو رو صدا کرد !!!

گفتم چی می گیییییییییییییییییی

یه بار دیگه صدام کرد !!!

گفتم ببخشین خانوم با من بودین ؟!

گفت : بله . بیا پای تخته !

هی از بچه ها می پرسم واسه چی ؟! می گن چون داشتی حرف می زدی ..

خلاصه رفتم اونجا و تازه یادم افتاد اصلا لای فیزیکو باز نکردم !!

گفتم خب چی کار کنم ؟! به هاله اشاره کردم بره از خانوم سوال بپرسه ..

هاله هم که دستش درد نکنه  رفته می گه : خانوم من کلا درکی از الکتریسیته ندارم ..

خانومم یه 10 دقیقه توضیح داده بهش ..

بعد مریم گفت می خوای سوال بپرسیم ؟ گفتم آره

اونم رفت سوال و خلاصه همه دست به دست هم دادن تا من تونستم اونجا چند تا تعریف حفظ کنم!

زندگی المپیادی ها همیشه خیلی جذابه ..

به شرطی که همیشه دوستای آدم خیلی با ذوق و باحال باشن ..

 دست معلمای عزیز هم درد نکنه که روز دیدار با اولیا آبروی ما رو خریدن !!!

بعد دیدار با اولیا اون ۱۰ دقیقه ای رو هم که درس می خوندم دیگه نمی خونم

امیدوارم بچه ها منو به خاطر جاسوسی و دادن آمار ببخشن .. 

و در آخر :

اگر هدف توراست تسخیر قله ها ..

باید همیشه رفت ..

باید همیشه خواست ..

" اضافه شده توسط خودم : گاهی برای رفتن هم دیر می شود .. "

 

موفق باشید ..